خیلی یوغور بودن. گردنایی به این هوا ...! تبر می زدی شکسته نمی شد لامصب. کلی آدم رنگ و وارنگ که تازه وسط دعوا به هم رسیده بودن.

 

جوونای محل هم تو خونه جمع بودن.کارد می زدی خونشون نمی اومد.

 

با این سروصداها کسی شک نداشت که به زودی وارد خونه می شن، با دست های پُر. اونی که هیچی نداشت ، دست کم چاقو و قمه داشت.


تا یکیشون خواست صداشو بلندکنه ، دختر فریاد زد :
به مادرم قسم ! پاتون به داخل این خونه برسه ،روزگارتون سیاهه.

با یه جسارتی گفت که مو به تن آدم سیخ می شد. و چه قدر شبیه مادرش شده بود وقتی فریاد کشید.

اسم "مادر" دل همه رو تکون داد ، اما اون لات و لوت ها گوششون بدهکار دلشون نبود. خون جلو چشماشونو گرفته بود. چه بهونه ها که تراشیده بودن. اما تفنگ و کلنگ که نمی تونست ابزار خوبی برا خاطرخواهی باشه.

در که شکست وارد خونه شدن.

لینک >> ادامه این قسمت از قصه دختر شهر عاشقا